نویسنده: معصومه - دوشنبه یکم خرداد 1391
1.خیلی ضعیف می شم گاهی. گاهی که راه اندیشه به جای یک ساعت به اندازه ی دو ساعت و نیم کش میاد و خورشید ، نه شبیه خورشید خانم های الکی خوش قصه ها ، که خیلی هم وحشیانه ، صاف انگشتاش رو می کنه توی چشم من. فکر می کنم به دیشب که عینک آفتابی نخریدم با حسین ، به عینک آفتابی 60 هزار تومنی که الکی الکی ولش کردم اینور و اونور و بعد جنازه ی خش دارش رو پیدا کردم آخرش. نمی دونم چه مرگمه من که اینجورم. که نمی تونم آخرش مثل آدم که نه ، مثل خااااااانم ها یک کیف مرتب ، یک خونه ی جمع و جور و یک ماشین براق داشته باشم.
به همین سادگی درب و داغان می شم ، با همین 4 انگشت خورشید. هی فکر می کنم به راه دور اندیشه ، به اینکه اگر تهران بودیم و اگر حرف حسین را گوش نکرده بودم و اهمیت نداده بودم به دغدغه اش الآن لازم نبود 2 ساعت صبح و دو ساعت عصر زیر ضل آفتاب دود کامیون بخورم و سبقت بگیرم از راننده های بی حوصله. بعد فکر می کنم به حسین که هی این روزها حواسش هست به من. خر می شم باز.
2. کلاس که تموم شد گوشی ام را آمدم از سایلنت دربیارم که اس ام اسش رو دیدم:
"سلام دیشب...با تاسف از عکس های بدون چادر و مطالب ناصوابت روی فیس بوک گفت ، فقط کلی و در حد ابراز تاسف. امیدوارم اشتباه باشه و در غیر اینصورت واقعا متاسفم! معصومه جان توبه ی قوم موسی کشتن همدیگه بود، چون حجت برشون تمام شده بود ، من و تو اگه با دیدن امام و شهدا و معجزاتشون ایمان نیاوریم وضعی بهتر از اونا نداریم ، مراقب باش."
اینه وضع من یعنی...
جوابش رو می دم ، جوابم رو می ده و زنگ می زند آخرش ،کلی مهربون است این دخترخاله با من ها البته ، جوابش رو هم خیلی محکم دادم ها ، ولی به هرحال اینه وضع . کاریش هم نمی شه کرد. وقتی کسی با تمام نگرانی حس می کنه من دارم غرق می شم و وظیفه اشه کمکم کنه. می شه بد و بیراه گفت و تاسف خورد و گذشت. درد من اینه ولی که درک می کنم همه رو از دید خودشون. درد داره این واقعا. زیاد هم درد داره عواقبش. ولی تازگی فهمیده ام از خیلی نفرت ها نجاتم می ده این نگاه. گوش می کنم ،بحث می کنم ، حرف می زنم با هرکسی که خیلی دور و عجیب و متعصب به نظر میاد ،سعی می کنم که بفهمند، که بفهمم"دلیل" اینهمه تفاوت رو...
این روزها ولی زیاد می شنوم که بهم بگن تو دیییییییییییییییوانه ای...!
3. یعنی 5 ماه انتظار جواب کنکور یک طرف ،روزی 20 بار ریفرش کردن سایت سنجش هم همان طرف ،این 5 روز تاخیر و سرکار گذاشتن سنجش رو دیگه کدوم طرفم بگذارم الآن؟
به همین سادگی درب و داغان می شم ، با همین 4 انگشت خورشید. هی فکر می کنم به راه دور اندیشه ، به اینکه اگر تهران بودیم و اگر حرف حسین را گوش نکرده بودم و اهمیت نداده بودم به دغدغه اش الآن لازم نبود 2 ساعت صبح و دو ساعت عصر زیر ضل آفتاب دود کامیون بخورم و سبقت بگیرم از راننده های بی حوصله. بعد فکر می کنم به حسین که هی این روزها حواسش هست به من. خر می شم باز.
2. کلاس که تموم شد گوشی ام را آمدم از سایلنت دربیارم که اس ام اسش رو دیدم:
"سلام دیشب...با تاسف از عکس های بدون چادر و مطالب ناصوابت روی فیس بوک گفت ، فقط کلی و در حد ابراز تاسف. امیدوارم اشتباه باشه و در غیر اینصورت واقعا متاسفم! معصومه جان توبه ی قوم موسی کشتن همدیگه بود، چون حجت برشون تمام شده بود ، من و تو اگه با دیدن امام و شهدا و معجزاتشون ایمان نیاوریم وضعی بهتر از اونا نداریم ، مراقب باش."
اینه وضع من یعنی...
جوابش رو می دم ، جوابم رو می ده و زنگ می زند آخرش ،کلی مهربون است این دخترخاله با من ها البته ، جوابش رو هم خیلی محکم دادم ها ، ولی به هرحال اینه وضع . کاریش هم نمی شه کرد. وقتی کسی با تمام نگرانی حس می کنه من دارم غرق می شم و وظیفه اشه کمکم کنه. می شه بد و بیراه گفت و تاسف خورد و گذشت. درد من اینه ولی که درک می کنم همه رو از دید خودشون. درد داره این واقعا. زیاد هم درد داره عواقبش. ولی تازگی فهمیده ام از خیلی نفرت ها نجاتم می ده این نگاه. گوش می کنم ،بحث می کنم ، حرف می زنم با هرکسی که خیلی دور و عجیب و متعصب به نظر میاد ،سعی می کنم که بفهمند، که بفهمم"دلیل" اینهمه تفاوت رو...
این روزها ولی زیاد می شنوم که بهم بگن تو دیییییییییییییییوانه ای...!
3. یعنی 5 ماه انتظار جواب کنکور یک طرف ،روزی 20 بار ریفرش کردن سایت سنجش هم همان طرف ،این 5 روز تاخیر و سرکار گذاشتن سنجش رو دیگه کدوم طرفم بگذارم الآن؟